تبليغاتX
هنوزدرسفرم
هنوزدرسفرم

تو اخم کنی سال پراز پاییز است

هروقت توتحویل بگیری عیداست .....


به مناسبت روز....

نیمی از جمعیت جامعه را زنان تشکیل می دهند و آن نیم دیگر هم دردامان زنان پرورش می یابند.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط خانوم معلم
ای بابا!! دلمون خوشه افتادیم ،یه مدرسه ی مثلا همه چیش نمونه  اونم تو شهر:این از درس خوندنشون، این از تربیت شون ،اینم از روزگارمون واعصابمون ....

نمی دونم  واقعا مغزم تاب برداشته بود که اون مدرسه ی بی سروصداوکوچیکو ول کردم ؟؟؟؟

*

-خانوم شماهمیشه سردرس دادن وپرسیدن وامتحان ،هیجان زده وغافل گیرمون می کنی آ!!!باحالی دوستت دارم ....

این حرفهای هانیه ،خستگی این مدتم را در کرد .

*

مهین دختری است که هیچ وقت باهم کنارنیامدیم ، بازبان خوش ،تلخ ،تشویق ،تنبیه ،توجه ،بی توجهی ، معرفی به مشاور وخیلی راه حل های دیگر ....نشد که نشد .....

امروزآنقدرهمه چیزرابه هم ریخت  که دادزدم : مهین ! دیگه حق نداری بیای کلاس من ....

اون ؟؟؟؟

پاهاشو کوبید رو زمین وخیلی خشن و قلدرانه گفت  :من میام ،ببینم کی می تونه جلومنو بگیره ....

من ؟؟؟؟؟


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط خانوم معلم

درپهنه جهان

انسان برای کشتن انسان

تاجبهه می رود

انسان برای کشتن انسان

تشویق می شود

 

ازجبهه های جنگ

کشتارمی کنند

یاکشته می شوند

 

تابوت صدهزارجوان را

پیران داغدار

باچشم اشکبار

بردوش می کشند

درخاک می نهند

 

آنگاه کودکان را

تعلیم می دهند:

یک شاخه ازدرخت نبایست بشکند!!


ولادیمیر پوتین رئیس جمهور روسیه پس از ادای سوگند، چمدان هسته ای که به وی اجازه می دهد زرادخانه هسته ای کشور را کنترل کند، تحویل گرفت.

به گزارش مشرق، تحویل چمدان هسته ای با حضور آناتولی سردیوکوف Anatoli Serdioukov وزیر دفاع روسیه صورت گرفت. این چمدان سیاه کوچک ، ‌سامانه ارتباطی را در خود دارد که امکان صدور فرمان آغاز حمله هسته ای را فراهم می سازد.
 
رئیس جمهور روسیه در همه سفرهای خود این چمدان را همراه دارد. این سامانه در سال های 1980 در روسیه ایجاد شد.
 
چمدان هسته ای، چمدانی است که در آن داده‌های رمزی و سری لازم جهت صدور فرمان حمله با بکار گیری تسلیحات هسته ای کشورهای ایالات متحد آمریکا، فرانسه و روسیه، توسط رئیس جمهور نگهداری می شود. روسها سه چمدان موازی دارند.
 
اولی در دست رئیس جمهور، دومی در دست رئیس ستاد مشترک سه قوا و سومی در اختیار وزیر دفاع قرار دارد. این سری چمدان "سیسیم کازبک" نام دارد که از نام سیگار برگ مورد علاقه استالین گرفته شده است

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط خانوم معلم

یکباربرای کاری به دفترش رفته بودم .همین که نشستم ،گفت :به به خانوم هنوزدرسفرم ، خوبی ؟ باتعجب گفتم :شمااز کجاخبردارین ؟

نگفت ، من هم پاپیش نشدم .ولی خوشحال بودم که آن طرف این نوشته ها،خیلی هاهستند که نمی دانم ....

یکی از آخرین بارهایی که دانشکده بودم ،یکی دوساعتی باهم گپ زدیم واز دغدغه هایمان برای هم گفتیم

خیلی ی ی ی خوب است که مدیرگروهت یک خانوم دکترخوش قلب باشد .

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط خانوم معلم

حرفهای ساده و ملایم نسیم هم
وقتی از کنار بوته های خار
از میان سیم های خاردار
بگذرند ،
تلخ و مبهم و گزنده می شوند
مثل شعرهای من که از میان دوزخ دلم گذشته اند...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط خانوم معلم


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط خانوم معلم

 

وانی لتعرونی لذکراک هزه

کماانتفض العصفوربلله القطر...

 آب بازی پرنده ها زیر بارون

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 توسط خانوم معلم

از پس هزاره های جستجو

پا به کوچه ای نهاده ام؛

که نام تو به روی آن نقش بسته است

کوچه ای که یک نفر

با خطی معوج و سیاه

قلب تیر خورده ای به روی آن کشیده است

آه...

گام های من چقدر خسته اند...

 

عاشقی برای ما

همیشه

کوچه های بسته

گام های خسته بود .

سال های سال

سوختیم و ساختیم

در شب فراق یا تب وصال

بی امان گداختیم...

هرچه میرویم

عشق مثل یک سراب

از برابر نگاه ما

نا پدید می شود

گیسوان ما

مو به مو

سپید می شود...

گریه می کنی که نیستم

بغض می کنم که نیستی

مثل روزهای کودکی

که باتمامی دلم

برای یک مداد گمشده

یک دوچرخه،

یک عروسک شکسته،

می گریستم

ما هنوز کودکیم و قلب های ما

هنوز کوچک است....

عاشقی برای ما قصه ی همان عروسک است

کاش ما بزرگ می شدیم و عشق ها

پا به پای ما بزرگ می شدند

 

خسته ام

از هر آنچه از قبیل عادت است

کو کجاست

آن چه بی نهایت است؟

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 توسط خانوم معلم


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 توسط خانوم معلم

 

-ایناروول کن استاد ،حال واحوالت چه طوره ؟

-همچوبرف نشسته به روی شیروانی داغ...

.

.

.

–می دونی بدترازعشق بی فرجام چیه ؟

فرجام بدون عشق ؛

اینکه بدون عشق بری .....

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم فروردین 1391 توسط خانوم معلم
 

گفتم این عید

به دیدار

"خودم"

هم بروم

 

قیصرامین پور

 


نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم فروردین 1391 توسط خانوم معلم

 

خوه ر به نازه وهات ،ده سی کیشابه سه ر دیوارودار

دارودیوار،ئاووکانی ،ئاسمانو په نجه ره

سه ف به سه ف هاتن له سه ردا،

خه ت به خه ت نوسین "به هار " 

ئاره زومه ؛رزه کانی ژینی توئامانه بی :

سه وزه لانی

ئاوه دانی

سه ور وئارام وقه رار .......


نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم فروردین 1391 توسط خانوم معلم

به گمانم

"بهار"

زنی ترکمن است 

که روسری خودرا

ایستاده بربالاترین فلات دنیا

به باد می دهد .....

 

 بهارتون مبارک

وباآرزوی بهترین ها ...


نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم فروردین 1391 توسط خانوم معلم
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجود اينکه عظيم‌الجثه‌است امّا حلق بسيار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.
 
*
 
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند. معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد : اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله. يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده....
 
*
 
  بچه ها درناهارخوری مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست. در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيدبرداريد! خدا مواظب سيب‌هاست.

                                          

 

 


-تکراری وقدیمی بودن مطلب رابه زیباییش ببخشایید.

- من عاشق این بچه شده ام-ازبچه های وبلاگ "عشق علیه السلام "-


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 توسط خانوم معلم

مردی از دیوانه ای پرسید: «اسم اعظم خدا را می دانی؟»

دیوانه گفت: «نام اعظم خدا، نان است اما این را جایی نمی توان گفت»

مرد گفت: «نادان! شرم کن! چگونه اسم اعظم خدا، نان است؟»

دیوانه گفت: «در قحطی نیشابور چهل شبانه روز می گشتم، نه

هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درِ هیچ مسجدی را باز دیدم؛

از آنجا بود که فهمیدم نام اعظم خداوبنیاد دین و مایه ی اتحاد

مردم نان است». 

                                                                          ( مصیبت نامه ی عطار)

*

در مصر قحطسالی شد؛ مردم  نان،نان! می گفتند و

از گرسنگی می مردند. بسیاری مرده بودند؛

آنهایی هم که نیم جانی داشتند

به خوردن مرده ها مشغول بودند. دیوانه ای این مردنِ مردم و نبودنِ نان را

که دید گفت: «ای خداوند دین و دنیا! وقتی که به اندازه ی کافی روزی

نداری، کمتر بیافرین!»

گفت: ای دارنده ی دنیا و دین

چون نداری رزق، کمتر آفرین!

                                                                      (منطق الطیر عطار)

*

سلطان سنجر را در آن وقت که به دست غزان گرفتار شده بود، پرسیدند: «علت چه بود که ملکی بدین وسعت و آراستگی که تو را بود، چنین مختل شد؟» 

گفت:‌« کارهای بزرگ به مردم خرد فرمودم و کارهای خرد به مردم بزرگ؛ که مردم خرد کارهای بزرگ را نتوانستند کرد و مردم بزرگ از کارهای خرد عار داشتند و در پی نرفتند. هر دو کار تباه شد و به نقصان ملک رسید و کار لشکری و کشوری روی به فساد آورد.»                     

                                                                        (تذکره ی دولتشاه سمرقندی)

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 توسط خانوم معلم
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر

دانلود آهنگ