تو اخم کنی سال پراز پاییز است
هروقت توتحویل بگیری عیداست .....
به مناسبت روز....
نیمی از جمعیت جامعه را زنان تشکیل می دهند و آن نیم دیگر هم دردامان زنان پرورش می یابند.
نمی دونم واقعا مغزم تاب برداشته بود که اون مدرسه ی بی سروصداوکوچیکو ول کردم ؟؟؟؟
*
-خانوم شماهمیشه سردرس دادن وپرسیدن وامتحان ،هیجان زده وغافل گیرمون می کنی آ!!!باحالی دوستت دارم ....
این حرفهای هانیه ،خستگی این مدتم را در کرد .
*
مهین دختری است که هیچ وقت باهم کنارنیامدیم ، بازبان خوش ،تلخ ،تشویق ،تنبیه ،توجه ،بی توجهی ، معرفی به مشاور وخیلی راه حل های دیگر ....نشد که نشد .....
امروزآنقدرهمه چیزرابه هم ریخت که دادزدم : مهین ! دیگه حق نداری بیای کلاس من ....
اون ؟؟؟؟
پاهاشو کوبید رو زمین وخیلی خشن و قلدرانه گفت :من میام ،ببینم کی می تونه جلومنو بگیره ....
من ؟؟؟؟؟
![]()
![]()
درپهنه جهان
انسان برای کشتن انسان
تاجبهه می رود
انسان برای کشتن انسان
تشویق می شود
ازجبهه های جنگ
کشتارمی کنند
یاکشته می شوند
تابوت صدهزارجوان را
پیران داغدار
باچشم اشکبار
بردوش می کشند
درخاک می نهند
آنگاه کودکان را
تعلیم می دهند:
یک شاخه ازدرخت نبایست بشکند!!
ولادیمیر پوتین رئیس جمهور روسیه پس از ادای سوگند، چمدان هسته ای که به وی اجازه می دهد زرادخانه هسته ای کشور را کنترل کند، تحویل گرفت.
یکباربرای کاری به دفترش رفته بودم .همین که نشستم ،گفت :به به خانوم هنوزدرسفرم ، خوبی ؟ باتعجب گفتم :شمااز کجاخبردارین ؟
نگفت ، من هم پاپیش نشدم .ولی خوشحال بودم که آن طرف این نوشته ها،خیلی هاهستند که نمی دانم ....
یکی از آخرین بارهایی که دانشکده بودم ،یکی دوساعتی باهم گپ زدیم واز دغدغه هایمان برای هم گفتیم
خیلی ی ی ی خوب است که مدیرگروهت یک خانوم دکترخوش قلب باشد .
حرفهای ساده و ملایم نسیم هم
وقتی از کنار بوته های خار
از میان سیم های خاردار
بگذرند ،
تلخ و مبهم و گزنده می شوند
مثل شعرهای من که از میان دوزخ دلم گذشته اند...

از پس هزاره های جستجو
پا به کوچه ای نهاده ام؛
که نام تو به روی آن نقش بسته است
کوچه ای که یک نفر
با خطی معوج و سیاه
قلب تیر خورده ای به روی آن کشیده است
آه...
گام های من چقدر خسته اند...
عاشقی برای ما
همیشه
کوچه های بسته
گام های خسته بود .
سال های سال
سوختیم و ساختیم
در شب فراق یا تب وصال
بی امان گداختیم...
هرچه میرویم
عشق مثل یک سراب
از برابر نگاه ما
نا پدید می شود
گیسوان ما
مو به مو
سپید می شود...
گریه می کنی که نیستم
بغض می کنم که نیستی
مثل روزهای کودکی
که باتمامی دلم
برای یک مداد گمشده
یک دوچرخه،
یک عروسک شکسته،
می گریستم
ما هنوز کودکیم و قلب های ما
هنوز کوچک است....
عاشقی برای ما قصه ی همان عروسک است
کاش ما بزرگ می شدیم و عشق ها
پا به پای ما بزرگ می شدند
خسته ام
از هر آنچه از قبیل عادت است
کو کجاست
آن چه بی نهایت است؟

-ایناروول کن استاد ،حال واحوالت چه طوره ؟
-همچوبرف نشسته به روی شیروانی داغ...
.
.
.
–می دونی بدترازعشق بی فرجام چیه ؟
فرجام بدون عشق ؛
اینکه بدون عشق بری .....
گفتم این عید
به دیدار
"خودم"
هم بروم
قیصرامین پور
خوه ر به نازه وهات ،ده سی کیشابه سه ر دیوارودار
دارودیوار،ئاووکانی ،ئاسمانو په نجه ره
سه ف به سه ف هاتن له سه ردا،
خه ت به خه ت نوسین "به هار "
ئاره زومه ؛رزه کانی ژینی توئامانه بی :
سه وزه لانی
ئاوه دانی
سه ور وئارام وقه رار .......
به گمانم
"بهار"
زنی ترکمن است
که روسری خودرا
ایستاده بربالاترین فلات دنیا
به باد می دهد .....
بهارتون مبارک
وباآرزوی بهترین ها ...
![]()
![]()
![]()
-تکراری وقدیمی بودن مطلب رابه زیباییش ببخشایید.
- من عاشق این بچه شده ام-ازبچه های وبلاگ "عشق علیه السلام "-
مردی از دیوانه ای پرسید: «اسم اعظم خدا را می دانی؟»
دیوانه گفت: «نام اعظم خدا، نان است اما این را جایی نمی توان گفت»
مرد گفت: «نادان! شرم کن! چگونه اسم اعظم خدا، نان است؟»
دیوانه گفت: «در قحطی نیشابور چهل شبانه روز می گشتم، نه
هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درِ هیچ مسجدی را باز دیدم؛
از آنجا بود که فهمیدم نام اعظم خداوبنیاد دین و مایه ی اتحاد
مردم نان است».
( مصیبت نامه ی عطار)
*
در مصر قحطسالی شد؛ مردم نان،نان! می گفتند و
از گرسنگی می مردند. بسیاری مرده بودند؛
آنهایی هم که نیم جانی داشتند
به خوردن مرده ها مشغول بودند. دیوانه ای این مردنِ مردم و نبودنِ نان را
که دید گفت: «ای خداوند دین و دنیا! وقتی که به اندازه ی کافی روزی
نداری، کمتر بیافرین!»
گفت: ای دارنده ی دنیا و دین
چون نداری رزق، کمتر آفرین!
(منطق الطیر عطار)
*
سلطان سنجر را در آن وقت که به دست غزان گرفتار شده بود، پرسیدند: «علت چه بود که ملکی بدین وسعت و آراستگی که تو را بود، چنین مختل شد؟»
گفت:« کارهای بزرگ به مردم خرد فرمودم و کارهای خرد به مردم بزرگ؛ که مردم خرد کارهای بزرگ را نتوانستند کرد و مردم بزرگ از کارهای خرد عار داشتند و در پی نرفتند. هر دو کار تباه شد و به نقصان ملک رسید و کار لشکری و کشوری روی به فساد آورد.»
(تذکره ی دولتشاه سمرقندی)

