X
تبلیغات
هنوزدرسفرم
هنوزدرسفرم

 

لبخند توراچند صباحی است ندیدم

یکباردگرخانه ات آباد!بگو سیب .......

*

قطار می رود

تومی روی

تمام ایستگاه می رود

ومن چه قدرساده ام

که سالهای سال

در انتظارتو

کناراین قطاررفته ایستاده ام

وهمچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام !!!

 


پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 | 11:0 PM | خانوم معلم |

 

اگرمی شدجمعیت کره زمین رابه جمعیت یک دهکده 100نفری تقلیل داد ،بایکسان نگه داشتن همه نسبتها و درصدها ،حاصل چیزی شبیه زیر می شد :

57آسیایی ،21اروپایی ،14آمریکای شمالی وجنوبی و7آفریقایی در این دهکده زندگی می کردند .از این عده 52نفرزن و 48نفرزن بودند .70نفرآنهاغیرسفیدپوست و30نفرسفیدپوست ،70نفرغیرمسیحی و30تن مسیحی بودند.

از این عده 6نفر59درصدکل ثروت جهان رادر اختیارداشتند وهر6نفرآمریکایی بودند.20نفرنیز80درصد منابع انرژی موجود رامصرف می کردند.70نفرقدرت خواندن نداشتند و50نفراز سوتغذیه رنج می بردند .یک نفر تحصیلات دانشگاهی داشت ویک نفرهم مالک یک دستگاه کامپیوتربود.وقتی جهان رااز چنین چشم انداز فشرده ای موردتوجه قرار دهیم ،نیاز به پذیرش ودرک آموزش پررنگ ترمی شود .

مطالب زیر هم جای تامل دارد :

اگرامروز بااحساس تندرستی بیشتری از خواب بیدارمی شوید ...از میلیون ها نفری که تاپایان هفته نیز دوام نخواهدآوردسعادتمند ترید .

اگرهرگز تنهایی ،زندان ،زجرشکنجه یاگرسنگی راتحمل نکرده اید از 500میلیون نفردر دنیاپیشترید .

اگربتوانید بدون ترس از ارعاب ،دستگیری ،شکنجه یامرگ ،مراسم مذهبی خودراانجام دهید از 3میلیارد مردم این جهان خوشبخت ترید.

اگرغذایی توی یخچال ،پوشاکی برتن ،سقفی بالای سروجایی برای خوابیدن دارید از 75درصدثروتمندان جهان هستید .

اگردربانک ویاکبف خود پول دارید وجایی برای استراحت وتفریح در اختیار دارید ،از جمله7درصدثروتمندان جهان هستید.

اگرپدرومادرتان در قید حیاتند وباهم زندگی می کنند باهم زندگی می کنند شمااز جمله نوادر حتی در آمریکا و کانادامی شوید .

اگرمی توانید این مطلب را بخوانید ،دوبارخوشبختید ،یکباربه خاطر اینکه کسی به فکرشماست ودوم اینکه شمابیش از 4 میلیارد نفری که در این دنیابی سوادهستند ،خوشبخت ترید.


پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 | 10:34 PM | خانوم معلم |

زمحبتت  نخواهم  که نظـر  کنـم  بـه  رویت       که  محـب صـادق   آنـسـت  کـه  پاکبــازباشد

*

برای بعضی ها

زیبایی،عشق به وجودمی آورد

وبرای گروهی دیگر

عشق ،زیبایی می آفریند ....

*

باورمکن که صورت او عقل من ببرد

عقل من آن ببرد که صورت نگاراوست

*

من ودختردایی همان نزدیکی های سن تالار،روی صندلی ها نشسته بودیم که یکی از پشت سرآرام دستهایش راروی چشمهایم گذاشت وتوی گوشهایم گفت :ببخشید خانوم معلم ،شماتا حالا تقلب کردین ؟؟از سوالش جاخوردم ونمی دانستم چه جوابی بدهم ،که خودش گفت :"ای چه می دونم... آماری ،ادبیاتی ...."دستهایش راگرفتم وبلندشدم ،درست حدس زده بودم زهرا بود ، بعدازچندسال .... هردوهمدیگررابغل کردیم وبعداز کمی صحبت فهمیدیم که بااین وصلت آشناهایمان ،تقریبافامیل هم شده ایم ....

هم مدرسه ای بودیم.اوریاضی بود ومن انسانی وچندخاطره مشترک بیشترباهم نداشتیم ،اما یادم مانده بود که اوروز امتحان ادبیات درس نخوانده بود ومن برگه اش راجواب داده بودم وچندروزبعدش هم ،اوبرگه آمار مرا ...نمی دانم مراقب هایمان واقعا کجابودند،شایدچون یک درمیان بچه های رشته هارا چیده بودند خیالشان راحت بوده؛ اما مادریک آن برگه هایمان راباهم عوض کردیم وحتی به جای هم تحویل هم دادیم

من ادبیات 20گرفتم واو18.5

اوآمار 20گرفت ومن 18.5

دخترخاله آن نزدیکیها بود ،جلوآمد وگفت :به به دوست جدیدپیداکردی ودخترداییم که مدام گوشهایش رابه خاطرصدای بلندموسیقی می گرفت ،دادزد که :آره دوتاخانوم معلم متقلب ....

*

بی تو

هرلحظه

مرا

بیم

فروریختن

 است.....

مثل

شهری

 که

به

 روی

گسل

 زلزله هاست.....

*

عشق این است که مردم ماراباهم اشتباه بگیرند....

*

بده مگه آدم مشورت بخواد ؟؟؟؟

*

حدودده کتاب ازکتابخانه های دانشگاه امانت گرفته بودم که مثلا همه رابخوانم؛اما به جز رمان "هم نام " جامپالیری ویکی دیگر بقیه راالکی  تورق کردم .خوشحال بودم که همه رانخوانده ام، چون وقتم راصرف خانه وخانواده کردم ...

*

مرادوست بدار

اندکی

ولی طولانی .....

*

گاهی فکرمی کنم خیلی زودتوی دنیای بزرگترها واردشدم !؟

*

که باشد آنکه تورابیند وندارددوست ؟؟

*

قبول دارم وقتی سرت شلوغ باشد وخسته هم باشی  ....ناخود آگاه عصبی هم می شوی وممکن است برخورد مناسبی نداشته باشی ...خوب برای همه ممکن است پیش بیاید ؛اما امروزوقتی برخورد یک کارمند بانک رابایک پیرزن دیدم کمی ویاشایدهم بیشترناراحت شدم .پیرزن سوادنداشت فرمش راپرکند وجاهایی که باید اثرانگشت می زد مهرش راکوبیده بود وکلافرم راداغان کرده بود .کارمندباجه فرم رااز زیر دستهای لرزان پیرزن بیرون کشید وپاره اش کرد وزیرلبی مدام داشت غرولند می کرد .گفتم یه برگه بدین به من ،من کارشوانجام می دم واوکه آرامترشده بود فرمی جلوی دستم گذاشت ....

خوب ماهم احتمالا روزی پیرمی شویم وفرزندان جوانمان از اینکه به تندی ودرستی آنها کارهایمان راانجام نمی دهیم عصبانی خواهند شد ....

مواظب آینده مان باشیم ......

*

ویک ترانه سحرانگیز کردی

خه‎لکی نه‎لین بوچی هینده گورانی بو عه‎شق ئه‎لیی

لیم ئه‎پرسن شه‎یدایی چی بوی ئاوا به کول بوی ئه‎سوتیی؟؟

یا پیم ئه‎لین چیه لالو ،ئاوازه‎که‎ت بو خه‏مباره

بوچی عه‎شق به روخساری هونراوه کانته‎‎وه دیاره؟؟

نازانن که هاواری من گورانیه و لای لایه‎یه

ئه‎وه‎ی نه‎ی دیبی نازانی عه‎شق چ ژانیکی هه‎یه

گورانی په‎یامی روحه‎و ئاوینه‎ی ناخی ئینسانه

ته‎نها ریگای ده‎ربرینی داخی ده‎رونی عاشقانه

شیعر هاواری وژدانه، کلپه‎ی سوز گرتنی گیانه

موسیقا بورکانی سینه‎ و لیزمه‎ی بارانی چاوانه
ره‎وتی ژیان چون ری ئه‎کا ئه‎گه‎ر خوشه‎ویستی نه‎بی؟

یا خود کاروانه‎که‎ی میژو به بی عه‎شق بو کوی ئه‎چی؟

عه‎شق نه‎بی ژیان ئه‎مری، جیهانی دل ویران ئه‎بی...

کوانوی کام دله‎ی پر هه‎سته وه‎ک سه‎هول به‎ندانی لی نه ی

 

 


شنبه بیست و ششم شهریور 1390 | 6:33 PM | خانوم معلم |

 

و عسی ان تکرهوا شيئا و هو خير لکم و عسی ان تحبوا شيئا و هو شر لکم .و الله يعلم و انتم لا تعلمون 

-بقره ٢١٦-

حالم امروز اصلا خوب نبود. دیروزتوی جمعی چیزی شنیده بودم که یادم نخواهدرفت فعلا !قطعا !انقدر که دیشب حتی یک ثانیه هم خوابم نبرده بود ومدام داشتم فکرمی کردم ....

می روم که کمی خریدهای مادرم راانجام بدهم ودرواقع شاید کمی حالم بهترشود ....سرم راپایین می اندازم وبه هیچ کس نگاه نمی کنم ،چیزی نمی خرم ،نیازدارم کمی توی این پیاده رفتن ها خودم را مرور کنم واینکه چرا اینطورشده بود.روی زمین به  عبورسایه ها نگاه می کنم ... چاق ... لاغر .... بلند ... کوتاه ... عینکی ....بی عینک... پریشان....عجول ...آرام ....وهیچ دوسایه ای که شبیه هم نبودند ومنی که دلم گرفته بود ....حسابی ....


شنبه بیست و ششم شهریور 1390 | 6:28 PM | خانوم معلم |

 

کشیش و پسرش

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد.

به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد:

یک کتاب مقدس،
یک سکه طلا
و یک بطرى مشر... .


کشیش پیش خود گفت :

« من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد ُمعنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست. اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست. امّا اگر بطرى را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»

مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.

کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . . 

کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:

« خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد !  »


چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 | 1:40 PM | خانوم معلم |

دوشعراز شل سیلوراستاین

 

اگرپرنده هستی سحرخیز باش

خیلی خیلی سحرخیز....

تابرای صبحانه ات کرمی بگیری؛

اما اگرکرمی تالنگ ظهربخواب.

*

*

کوچک باشیم اندازه نخود

یابزرگ باشیم قدیه غول

اندازه همیم

وقتی خاموش می کنیم چراغها را....

 

پولدارباشیم مثل پادشاه

یاآس وپاس باشیم عین گدا

قدروقیمتمان یکی است

وقتی خاموش می کنیم چراغها را...

 

سیاه باشیم یاسفید

سرخ باشیم یازردونارنجی

یک رنگ می بینندمان

وقتی خاموش می کنیم چراغهارا...

 

پس خداوند اگریک وقت بخواهد

روبه راه کند کارها را

راهش شایداین باشد

که دست دراز کند وخاموش کند چراغها را ...

 

 

پ .ن :شایدبه خاطردرج این پانوشت متهم به نقدناپذیری شوم اما بحث اصلا نقدشدن نیست ...

خانوم یا آقای "حالاهرکی "

می خواستم کل آرشیوروحذف بزنم  تادیگه هربارکه یکیشومی خونی ،شروع به  نظردادن و(مثلا )مچ گیری نکنی ؛ اما دیدم من که خدایی هیچ نقطه کوری تو زندگیم براقایم کردن ندارم واین تویی که تقریباوبیشترمزاحمی ...

من ادبیات می خونم پس شعرهایی که اینجادرج میشه وبه نظرشخص شخیص شماممکنه مسئله دار!!!؟؟؟باشه ،البته چیزی جزشعرنیست وصرفا ازهر شعری خوشم بیاد میارمش (این ره که تومی روی به ترکستان است )

من نه اهل تام وجری بازی هستم ونه مشتاق اینکه بدونم کی هستی ؟ فکرنمی کنی صبرمن هم اندازه ای داشته باشه ؟هرچیزی حریمی داره .

گاهی کاربهتری هم به جای خوندن ونظر نوشتنت میشه کرد ،اون ضربدر بالای صفحه رو برااینجورمواقع ساختن دیگه ....

انگشتتو از رو زنگ ذهن من بردار.....


چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 | 1:26 PM | خانوم معلم |

گوش کن ،جاده صدامی زندازدور

 قدمهای تورا ،

چشم توزینت تاریکی نیست

پلکها رابتکان ،کفش به پاکن وبیا

وبیاتاجایی که پرماه به انگشت توهشداردهد

وزمان روی کلوخی بنشیند باتو

ومزامیرشب اندام تورا ،

مثل یک قطعه ی آواز به خود

جذب کند 

پارسایی است در آنجاکه توراخواهدگفت :

بهترین چیز

 رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق ،تراست .....

(سهراب )

*

بودم برآنکه عشق توپنهان کنم ولیک

شهری تمام غلغله وماجرای توست.....

(سعدی)

*

جهان موسیقی ذرات است ....

یک خونه تکونی اساسی کردیم واگرچه حسابی خسته شدیم ،اما چه قدر خوب است که همه چیزبوی تازگی می دهد . چندتا چیز ارزشمند پیدا کردم ،مثل سی دی کنسرت بی نظیرشهرام ناظری با لوریس چکناواریان که هدیه یکی از دوستانم بود .هدیه ای پرآوا با خوانش  چندغزل بی نظیراز مولانا وچندترانه فولکلورکردی که روحها راهرجایی که دلش می خواهد،می برد....

*

کافی بودهمینجوری، قسمتی از یک آهنگ رازمزمه کنی و بگویی کسی بقیه این آهنگ رانمی داند یا نداریدش؟  بعد سعیده ،استاد دانلود اتاق، در کمتراز چنددقیقه آلبوم رابرایت دانلود می کرد وتوحسابی ذوق زده می شدی .امروز وقتی پوشه موسیقی رانگاه می کردم، دیدم این دوست خوبم  چه گنجینه ارزشمندی از همه آهنگ هایی که دوست دارم برایم ساخته .

یادم باشد از امروز ،مهری برسانم حتی بالبخندی !!!

تولدش هم نزدیک است ...

*

توآن غزلی

که ترس به زبان آمدنت منزوی ام کرده ....

*

عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود     جوینده عشق بی‌عدد خواهد بود

فردا که قیامت آشکارا گردد    هرکس که نه عاشق است رد خواهد بود

(از رباعیات مولانا)

*

از آدمهایی که عمیق می خندند وکوچکترین حرف وصحنه می تواند به خنده شان بیاورد،خوشم می آید مصاحبت با آنها حس خوبی به قلبم می دهد .

خیلی شبیه بچه ها هستند.

*

همه خوبند ؛مگراینکه خلافش ثابت شود ....

*

اینترنت هم که جزوحقوق بشرشد .....

*

پدرومادردارند مقدمات عروسی برادرم رافراهم می کنند .اگرچه  خیلی زود بود ؛اما امیدوارم خداوند مهربانمِ  عشق ، صبروشکیبایی ،تعهدبه تاهل ،تفاهم ومنطق ومسولیت وهمه چیزهای خوب را به هردویشان هدیه بدهد .....

*

 شب مهمون داشتیم ومثلا من رفته بودم خریدکنم .صف عابربانک ها غوغا می کرد .( شاید چون همه یارانه هایشان را برداشت می کردند) .بیست دقیقه ای توی صف بودم وگرماهم کلافه کننده بود .

"لطفا رمز خود راواردکنید " ومن هرقدر به مغزم فشار آوردم، یادم نیامد که آن چهارعددکنارهم که رمزمی گفتیمشان کدامهابوده اند؟؟؟ رمزها راتوی گوشی می نوشتم ؛اما  گوشیم هم دیروز ازتوی جیب بلوزم توی تشت  پراز آب ملافه ها افتاده  بود .

هیچ پولی توی کیفم نداشتم ....آمدنم کاش بی فایده نباشد .کاش امروزاین دوروبرایه آشنامی دیدم .....

*

دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد

بر یکی سنگین دل نامهربان چون خویشتن

تا بدانی درد عشق و داغ هجر و غم کشی

چون بهجـر اندر بپیچی پس بدانی قـدر من

(رابعه قزداری بلخی )

*

حیف بودمردن بی عاشقی.......

*

باران رابه خانه دعوت کردم

آمد،ماندورفت

شاخه گلی برایم جاگذاشته بود

 

آفتاب رابه خانه دعوت کردم

آمد،ماندورفت

آینه کوچکی برایم جاگذاشته بود

 

درخت رابه خانه دعوت کردم

آمد ،ماندورفت

شانه سبزی برابم جاگذاشته بود

 

تورابه خانه دعوت کردم

تو،زیباترین دخترجهان

وآمدی وبامن بودی

ووقت بازگشت

گل و آینه وشانه راباخودبردی

وبرای من شعری زیبابه جاگذاشتی

ومن

کامل شدم ......

(شیرکوبی کس )

*

من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم
پیش‌شان سر بر نمی‌آرم، رعایت می‌کنم

هم‌چنان که برگ خشکیده نماند بر درخت
مایه‌ی رنج تو باشم ،رفع زحمت می‌کنم

این دهانِ باز و چشم بی‌تحرّک را ببخش
آن‌ قدر جذّابیت داری که حیرت می‌کنم

کم اگر با دوستانم می‌نشینم جرم توست
هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می‌کنم

فکر کردی چیست موزون می‌کند شعر مرا؟
در قدم برداشتن‌های تو دقت می‌کنم

یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می‌روم
لذتش را با تمام شهر قسمت می‌کنم

(کاظم بهمنی)

*

آب از دیاردریا

بامهر مادرانه

آهنگ خاک می کرد

برگردخاک می گشت

گردملال اورا

از چهره پاک می کرد ،

از خاکیان ،ندانم

ساحل به اوچه می گفت

کان موج ناز پرورد،

سررابه سنگ می زد

خودراهلاک می کرد.....

(فریدون مشیری )

*

قطره ام

امانمی دانم

چراوچگونه پیش از توباریده ام ؟؟

(نصیری پور )

*

می روی ؟؟؟؟

باشد

خدابه همراهت .....

فقط لطفادرراپشت سرت محکم ببند

نمی خواهم خیابانها ،اسیرتوفان باشند......

 


پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 | 7:54 PM | خانوم معلم |

قطعه گمشده
 
اثر شل سيلور استاين
 
 
 
 
قطعه گم شده تنها نشسته بود ...
در انتظار کسی که از راه برسد
و او را با خود جایی ببرد
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


بعضی ها با او جور در می آمدند ...
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net



اما نمی توانستند قل بخورند
گروه اینترنتی

 پرشین
 استار | www.Persian-Star.net




بعضی دیگر قل می خوردند
اما جور در نمی آمدند
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net




یکی از جور در آمدن چیزی نمی فهمید
گروه
 اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net



دیگری از هیچ چیز چیزی نمی فهمید
گروه



 اینترنتی


 پرشین

 استار

 |

 www.Persian-Star.net



یکی زیادی ظریف بود
گروه اینترنتی
 پرشین

 استار | www.Persian-Star.net




و تالاپی پایین افتاد ...
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net




یکی او را می ستود ...
و می رفت پی کارش
گروه اینترنتی پرشین
 استار
 |
 www.Persian-Star.net



بعضی ها بیش از اندازه قطعه گم شده داشتند
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net




بعضی بیش از اندازه قطعه داشتند
تکمیل تکمیل !
گروه







 اینترنتی
پرشین
استار
|
www.Persian-Star.net



او یاد گرفت که چگونه از چشم حریص ها خود را پنهان کند
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net



باز هم با انواع دیگری روبه رو می شد
بعضی خیلی ریزبین بودند
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net




بعضی ها در عالم خودشان بودند
و بی خیال می گذشتند

سلام !
گروه
اینترنتی
پرشین استار | www.Persian-Star.net

v


فکر کرد برای توجه دیگران خود را بیاراید ...
گروه

 اینترنتی پرشین استار |
 www.Persian-Star.net



فایده ای نداشت
گروه اینترنتی پرشین
 استار |
 www.Persian-Star.net




این بار پر زرق و برق شد
اما با این کار خجالتی ها از سر راهش فرار کردند
گروه
اینترنتی پرشین استار |
www.Persian-Star.netv




عاقبت یکی پیدا شد که کاملا جور در می آمد !
گروه
 اینترنتی
 پرشین استار | www.Persian-Star.net

گروه
 اینترنتی
 پرشین
 استار
 |
 www.Persian-Star.net


اما ناگهان ...
قطعه گم شده شروع کرد به رشد کردن !
گروه
 اینترنتی
 پرشین استار |
 www.Persian-Star.net




و رشد کرد
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net




- من نمی دانستم تو رشد می کنی
قطعه گم شده جواب داد :
"من هم نمی دانستم."
گروه
 اینترنتی
 پرشین استار |
 www.Persian-Star.net




- میروم پی قطعه گم شده خودم،
که بزرگ هم نمی شود ...
گروه اینترنتی
 پرشین
 استار |

 www.Persian-Star.net




روزها گذشت تا یک روز،
کسی آمد که با دیگران فرق داشت
قطعه گم شده پرسید : "از من چه می خواهی ؟"
- هیچ
- به من چه احتیاجی داری ؟
- هیچ
قطعه گم شده باز پرسید : "تو کی هستی ؟"
دایره بزرگ گفت : "من دایره بزرگم."




گروه
اینترنتی پرشین استار |
 www.Persian-Star.net




قطعه گم شده گفت :
"به گمانم تو همان کسی باشی که مدتهاست در انتظارش هستم. شاید من قطعه گمشده تو باشم"
دایره بزرگ گفت : " اما من قطعه ای گم نکرده ام و جایی برای جور در آمدن تو ندارم"
قطعه گم شده گفت : "حیف ! خیلی بد شد. چه قدر دلم می خواست با تو قل بخورم ..."
دایره بزرگ گفت : "تو نمی توانی با من قل بخوری. ولی شاید خودت بتوانی تنهایی قل بخوری"
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net



- تنهایی ؟
نه، قطعه گمشده که نمی تواند تنهایی قل بخورد
دایره بزرگ پرسید : "تا به حال امتحان کرده ای ؟"
قطعه گم شده گفت :"آخر من گوشه های تیزی دارم. شکل من به درد قل خوردن نمی خورد"
دایره بزرگ گفت : "گوشه ها ساییده می شوند و شکل ها تغییر می کنند
خب، من باید بروم. خداحافظ !
شاید روزی به همدیگر برسیم ..."
و قل خورد و رفت
گروه
 اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net





قطعه گم شده باز تنها ماند
مدتی دراز در همان حال نشست
گروه
اینترنتی
پرشین
 استار | www.Persian-Star.net



آن وقت ...
آهسته ...
آهسته ...
خود را از یک سو بالا کشید ...
گروه اینترنتی پرشین استار
 |
 www.Persian-Star.net



تلپی افتاد
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net



باز بلند شد ... خودش را بالا کشید ...
باز تالاپ ...
شروع کرد به پیش رفتن ...
گروه
اینترنتی

 پرشین



 استار
| www.Persian-Star.net




و به زودی لبه هایش شروع کرد به ساییده شدن ...
آن قدر از جایش بلند شد افتاد
بلند شد افتاد
بلند شد افتاد
گروه اینترنتی

 پرشین
 استار
 |

 www.Persian-Star.net




تا شکلش کم کم عوض شد ...
گروه
 اینترنتی پرشین استار |
 www.Persian-Star.net




حالا به جای اینکه تلپی بیفتد، بامپی می افتاد ...
و به جای اینکه بامپی بیفتد، بالا و پایین می پرید ...
و به جای اینکه بالا و پایین بپرد، قل می خورد و می رفت ...
نمی دانست به کجا، اما ناراحت هم نبود
گروه

 اینترنتی پرشین استار |
 www.Persian-Star.net




همین طور قل خورد و پیش رفت
گروه
 اینترنتی
 پرشین
 استار |
www.Persian-Star.net


تا ...
گروه اینترنتی
 پرشین استار | www.Persian-Star.net

گروه

 اینترنتی
پرشین
 استار

 |
www.Persian-Star.net

پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 | 7:46 PM | خانوم معلم |

ای که یک گوشه چشمت،غم عالم ببرد            حیف باشد که توباشی ومراغم ببرد

 

بلم ، آرام چون قویی سبکبار
 به نرمی بر سر ِ کارون همی رفت
 به نخلستان ِ ساحل ، قرص ِ خورشید
 ز دامان ِ افق بیرون همی رفت

شفق ، بازیکنان در جنبش ِ آب
 شکوه ِ دیگر و راز ِ دگر داشت
به دشتی بر شقایق ، باد ِ سر مست
 تو پنداری که پاورچین گذر داشت

جوان ، پاروزنان بر سینه ی موج
بلم می راند و جانش در بلم بود
 صدا سر داده غمگین ، در ره ِ باد
 گرفتار دل ِ و بیمار ِ غم بود

دو زلفونت بود تار ِ ربابم"

چه می خواهی ازین حال ِ خرابم
تو که با ما سر ِ یاری نداری
چرا هر نیمه شو آیی بخوابم


درون ِ قایق از باد ِ شبانگاه
 دو زلفی نرم نرمک تاب می خورد
 زنی خم گشته از قایق بر امواج
سر انگشتش به چین ِ آب می خورد

صدا ، چون بوی ِ گل در جنبش ِ باد
 به آرامی به هر سو پخش می گشت
 جوان می خواند و سرشار از غمی گرم
پی دستی نوازش بخش می گشت:


تو که نوشُم نئی نیشُم چرایی
"
 تو که یارم نئی پیشُم چرایی

تو که مرهم نئی زخم ِ دلم را
نمک پاش ِ دل ِ ریشم چرائی


خموشی بود و زن در پرتو ِ شام
 رخی چون رنگ ِ شب نیلوفری داشت
 ز آزار ِ جوان دلشاد و خرسند
 سری با او ، دلی با دیگری داشت

ز دیگر سوی ِ کارون زورقی خُرد
سبک ، بر موج لغزان ِ پیش می راند
 چراغی ، کور سو می زد به نیزار
صدایی سوزناک از دور می خواند


نسیمی این پیام آورد و بگذشت
" چه خوش بی مهربونی از دو سربی
"
جوان نالید زیر ِ لب به افسوس:

" که یک سر مهربونی درد ِ سر بی "

"فریدون توللی "

اگه چون طولانی بود ردش کردین

برگردین

به یه بارخوندنش می ارزه

*

تاچندساعت پیش ؛خانه ما پرازشوروغوغاهای کوچک وبزرگ بود.سمفونی رنگهای دوست داشتنی لباس های کردی ،بازی بچه ها ، بحث بزرگترها ،خنده جوانترها وحالا سکوت وخواب وتیک تاک ساعت وگاه گاهی یک جیرجیرک بی خواب ومنی که دلم نمی آمد، بخوابم وننویسم که این دوسه روز باوجودبارخستگی هایش ،چه قدرروزهای خوبی بودند .برگشتن خواهرم فرصت خوبی شدبرای کنارهم بودنمان .

*

تابستان یکی دوسال پیش،علی رغم قولی که برای کمک به برگزاری یک کلاس تابستانی داده بودم ؛ازطریق یکی ازدوستانم واردگروه دیگری شدم که درگیرتحریریک هفته نامه تابستانی بودند ومن بدون ذره ای فکربه گروه وآدمهایش ،فقط چون چنین کارهایی رادوست داشتم ،همکارشان شدم وامروزدیدن دوباره یکی از بچه های گروه ، یادم آورد چه اشتباهی کرده ام.

تجربه بدی بود.

*

ازدست خودم عصبانیم ،عصبانی تراز آنکه حتی ذره ای به خودم حق بدهم که شایدمن هم درست می گفته ام .حق نداشتم آنطورحرف بزنم ...

*

من اناری رامی کنم دانه

وبه دل می گویم کاشکی این مردم

دانه های دلشان پیدابود

(سهراب)

خیلی وقت است که دیگرخیلی زودقضاوت نمی کنم ؛اما بااین روزهای بدی که این مدت داشتیم ،ایمان آوردم که بعضی خویشاوندان، دوستان اجباری انسان هستند .

*

غمی درسینه دریانهفته ست

که می خواهدبرافشاندبه ساحل

چومی بیند که ساحل ژرف خفته ست

نگه می دارد آن راباز دردل

 

به جان ساحل آشفته ،اما

غمی دیگردردوزخ گشاده ست

شفامی خواهداز آغوش دریا

ولی چون مرده برجای اوفتاده ست

 

کنارهم دوسرگردان ،دوغمناک

خبراز دردهمدیگرندارند

یکی راآرزوآب ویکی خاک

دریغا ،عشق راباورندارند

(محمودکیانوش)

*

ده ستم گوتیه په نجه کانم :                                دستم به پنجه هایم(انگشتهایم ) گفتند:

باله مه یدان بتانبرن                                              بگذارید درمیدانها بریده شوید

به لام هه رگیز نه تانکرن                                       اماهرگزخریده نشوید....

(عه بدوللا پشیو )                                                   (عبدالله پشیو)

*

درصدکمی از انسانها نودسال زندگی می کنند .مابقی یک سال رانود بارتکرار می کنند.

*

گاهی توی قبول نکردن چیزی سخت پافشاری می کنی وهنوز مدت کوتاهی نگذشته که می فهمی اشتباه کرده ای و هنوز آنقدرها بی تجربه هستی که نیازداشته باشی دستهایت رابه آدمهایی بدهی که درستی ونادرستی خیلی چیزها رااز قبل می دانند.

*

آنجاکه عشق خیمه زندجای عقل نیست

غوغابود دوپادشه اندرولایتی....

(سعدی )

*

عقل گوید:شش جهت حداست وبیرون راه نیست

عشق گوید: راه هست ورفته ام من بارها

*

روح

قلعه ای عظیم

که طلسم دروازه اش

کلام کوچک دوستی است .....

(شاملو؟؟؟؟)

*

داستانی نه تازه کرد ،آری

آن زیغمای مابه ره شادان

رفت ودیگرنه برقفاش نگاه

از خرابی ماش آبادان .....

دلی ازما،ولی خراب ببرد !

(نیمایوشیج )

*

که ره شه باری پی گرتی

ببه به شاخ....

گه رشه مال ،هات به پیریته وه

ببه به باخ .....


شنبه دوازدهم شهریور 1390 | 7:4 PM | خانوم معلم |

 

    مارهاقورباغه ها را می خوردند و

   
قورباغه ها غمگین بودند

   
قورباغه ها به لك لك ها شكایت كردند

   
لك لك هامارها را خوردند وقورباغه ها شادمان شدند

   
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن

   
قورباغه ها؛

   
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند

   
عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند.

   
مارها باز گشتند و همپای   

    لك لك ها شروع به خوردن

   
قورباغه ها كردند؛

   
حالا دیگر

   
قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن  به دنیا می آیند

تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است…..

اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان.....

 (منوچهراحترامی )


شنبه دوازدهم شهریور 1390 | 7:3 PM | خانوم معلم |

غرق دراندیشه ات سواراتوبوس شدم

وچندسکه ای به راننده دادم

بابت کرایه دونفر؛

پیش از آنکه دریابم

تنهایم .....

(ریچاردبراتیگان )

*

*

*

وچند غزل  از فاضل نظری

 

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

***

به نسیمی همة راه به هم می‌ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد

آه، یک روز همین آه تو را می‌گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد

***

چنان که از قفس هم دو یا کریم به هم

از آن دو پنجره ما خیره می شدیم به هم

به هم شبیه ، به هم مبتلا ، به هم محتاج

چنان دو نیمه سیبی که هر دو نیم به هم

من و توایم دو پژمرده گل میان کتاب

من و توایم دو دلبسته از قدیم به هم

شبیه یکدگریم و چقدر دلگیر است

شبیه بودن گل های بی شمیم به هم

من و تو رود شدیم و جدا شدیم از هم

من و تو کوه شدیم و نمی رسیم به هم

بیا شویم چو خاکستری رها در باد

من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

 

پ.ن :من دیشب این پستوزدم بایه پانوشت .شب پانوشتش حذف شد،صبح خودپست ؟؟؟؟؟؟؟؟



یکشنبه ششم شهریور 1390 | 3:37 PM | خانوم معلم |

سلام سوژه نابم برای عکاسی      ردیف منتخب شاعران وسواسی

 

چه بی حساب می بخشی

وچه حسابگرانه تسبیحت می کنیم....

 این روزها ،فرصتی شداز پروردگار بخواهم ،دستهایم راکه عمریست گرفته رها نکند .

*

خدادوست نداردمشت بنده هایش راباز کند .اوخوب می داند تنها سرمایه بعضی ها همان مشت بسته است .آنها مشت بسته شان رابه مانشان می دهند ودرباره آن هزار قصه می بافند.مبادا سرمایه یک آدم رااز اوبگیریم . بگذاریم آن مشت بسته همیشه بسته بماند.

(محمدعلی شادمانی )

*

هرکه درحافظه چوب ببیند باغی

صورتش دروزش بیشه شورابدی خواهدماند

هرکه بامرغ هوا

دوست شود ،

خوابش آرامترین خواب جهان خواهدشد

(سهراب )

*

ساعت از دوگذشته ومن توی راه پله نشسته ام .خوابم نمی آید وتصمیم ندارم هیچ کاری هم بکنم .پنجره را باز می کنم ومی ایستم .....نسیمی خنک ودلاویز همراه بابوی علف های تازه و خیس ،توی رگ هایم جوانه می زند ... نشانه های ورود بانوی آتشین پاییز، خیلی زودتر از تقویم از راه رسیده ....

خداحافظ ای فصل خوب عطش !!!

*

من تماشای تومی کردم وغافل بودم

کز تماشای توجمعی به تماشای منند ....

(سعدی )

*

همیشه کاری می کند ترسناکترین صحنه های یک فیلم را،جلوی صفحه تلویزیون باشم . هربارمی دانم کی و کجا،ممکن است از پشت دری ،دیواری بیرون بپردوبترساندم .اما همینکه بیرون می پرد، باز جامی خورم وجیغ بلندی می کشم و حمیداست که چندقدم دورتر ازمن می ایستد ،باصدای بلند می خندد ومی گوید :هه هه هه ترسوندمش ....ترسیده ...

چندشب پیش،حدودا سه نصفه شب ،تصمیم گرفتم مسواکم راتوی حیاط بزنم ؛ شایدبتوانم کمی براین ترس غلبه کنم . تاریکی که به استقبالم آمد ، دلم هری ریخت پایین .مسواکم را زمین انداختم وباقدمهای عجول و پر سروصدادویدم بالا. همه بیدارشده بودند وپدرآرام گفت :چته ؟چی شده ؟ وحمید همانطورکه چشمهایش بسته بود،باخنده ی موذیانه ای گفت : ولش کنین بابا ... هه هه هه ..لابد ترسیده ....

این دوسه روز که خونه نبود ،دلم برای شیطنتهایش تنگ شده بود.

*

حکایت بارانی بی قرار است

اینگونه که من

 دوستت دارم....

*

نه یارشاطرکه بارخاطر......

از آدمهای بی مسئولیت بدم می آید .کسانی که هیچ چیزی وهیچ کسی برایشان اهمیت ندارد وحتی حوصله ندارند گوشه ای از بارزندگی خودشان رابه دوش بکشند ،چه برسد به اینکه یاردیگران باشند .

*

این گونه شد که نعره زد ابلیس ای خدا

حق بامن است ،خلقت تواشتباه بود

*

بیچاره سنگ که از دست کودک رها می شود

نمی داند دل کودک رابشکند

 یابال پرنده را......

*

له بلوورستانی دلان

ئاگاداربه

تاوانیکی زور گه وره یه

به رد هاویشتن .....

*

آنقدردرگیرم یادلگیرم کرده بود که مرزهای احساساتم به هم ریخته بود وتوی همه ی تصمیم های کوچک و بزرگ زندگیم شک کرده بودم...

*

هیچ وقت از بالا به کسی نگاه نکنیم

مگر اینکه بخواهیم اورااز زمین بلند کنیم .

*

نگاه

آخر

خود

را

دعا ی راهم کن ....

 

پ.ن :این روزها که دستهایتان ودلهایتان شاید بیشتربالا می رود ، فراموشم نکنید

 


سه شنبه یکم شهریور 1390 | 11:4 AM | خانوم معلم |

یه که م جاربوو

قامیشه لان ،قامیشیکی خوی لی یاخی ئه بوو.

ئه م ئاشقه باریکه له، ره نگ زه رده مان

دلی به بای وه شتاچو بوو؛

قامیشه لان وتیان نابی ونه یانداپی ....

عاشقی شیتی بی هه ناووتی :

"ئه و به ته نیا له لایه

وئیوه یش هه مووتان له لایه ک ،

ئه وه یش دلم !"

قامیشه لانی ره ق هه لساو

بوسزادانی دلداری چاو به شه ونم ،

دارکونکه ره یان بوبانگ کرد

دارکونکه ره ی ده نووک زورتیژ

پینج ،شه ش کونی کرده دووله شی قامیش ......

له وروژه وه

ئه م عاشقه بوو به شمشال .

له وروژه وه

زامی دلدار به په نجه ی با

دیته قسه و

گورانی بودنیا ئه لی

هه تائیستا ...........

شیرکوبی کس

پ.ن :قامیشه لان :نی زار ،نیستان


سه شنبه یکم شهریور 1390 | 11:1 AM | خانوم معلم |

About
.............................................

ادبیات پیوسته آخرین پناهگاه کسانی است که نمی دانند سر پرشور خود را کجا بر زمین بگذارند.
(رومن گاری)
*
من اينجا دسته گلي گلچين كرده ام و تنها چيزي كه با خود آورده ام،روباني است كه آن ها را در كنار هم قرار داده است .....


و اینک این منم!
زنی تنها
در آستانۀ فصلی سرد.....

( فروغ)
Menu
.............................................
Link
.............................................
.
.
.
.
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................
Qaplan

www.dastanak.ir www.dastanak.ir